تبليغاتX
جلبك ستيز - گزارش از عیادت جانبازان آسایشگاه ثارالله به قلم دوستان
 گزارش از عیادت جانبازان آسایشگاه ثارالله به قلم دوستان
بسم رب الشهدا و الصدیقین

عیادت از جانبازان آسایشگاه ثارالله امروز راس ساعت ۱۰ صبح با استقبال خوب وبلاگنویسان عزیز(باتوجه به شرایط نامناسب زمانی) برگزار شد. گزارش جامع به زودی در وبلاگ قرار خواهد گرفت.


میثم حسنی مدیر وبلاگ دوئل از یکی از جانبازان سوالی پرسید

بزرگترین آرزوی شما چیست؟

علی آبیاری کمی فکر کرد و با لبخندی تلخ پاسخ داد:

اینکه یکبار دیگر بروی پاهایم بایستم!!!

بار دیگر بروی پاهایم بایستم و بار دیگر با تمام وجود دفاع کنم از اسلام...

 

عرق سردی بدنم رو فرا گرفت. احساس حقارت کردم

خواستم زانو بزنم در مقابلش و بگویم من در برابر مقامت کم آوردم. می خواستم دستانم را پشت سرم بگذارم و بگویم من اسیرت شدم. فقط با همین یک جمله

«علی آقا» بدجور خرابم کردی به مولا

خجالت کشیدم از اینکه روی دو پایم ایستاده ام

امروز به جز عرق شرم چیز دیگری نداشتم

وقتی علی آبیاری گفت اگر در مقابلم پله ای باشد دیگر توان حرکت ندارم..

آن لحظه به اندازه تمام عمرم خجالت کشیدم

خجالت کشیدم از عبور مغرورانه ام از پله های آسایشگاه

به اندازه تمام لحظه لحظه زندگی ام خجالت کشیدم

و به اندازه تمام قدمهایی که تا به امروز برداشته ام شرمنده شدم



خجالت کشیدم وقتی موسی سلامت گفت من هم خیلی مشکلات دارم اما به عشق «آقا» سکوت کرده ام

و باز هم خجالت کشیدم که چه گستاخانه فریاد «لبیک یا خامنه ای» ام گوش فلک را کر کرده است و با کوچکترین مشکل زمین و زمان را به هم می دوزم..

خجالت کشیدم وقتی به جانباز بزرگوار «ساکی» وعده آموزش وبلاگنویسی دادیم خنده تلخی کرد و گفت:  شما هم مثل همه آنهایی که آمدند و وعده دادند و رفتند

توان نگاه در چشمان دریایی اش را نداشتم وقتی گفت : «حتی جواب تلفنمان را هم نمی دهند»

از خودم پرسیدم اگر روزی «ساکی» با من تماس بگیرد پاسخ تماسش را می دهم یا نه!

  


خجالت کشیدم وقتی مدیر آسایشگاه گفت 2 سال است برای گرفتن یک «آمبولانس» جایی نیست که نرفته باشم...

اما دریغ از ...

امروز خجالت کشیدم وقتی بعد از اینکه همه بچه ها رفتند و 2ساعت پای درد دل مدیر آسایشگاه نشستم و قدم زنان در حیاط صحبت می کردیم.

خجالت کشیدم از مدیری که بیش از 2 دهه زندگی اش را وقف جانبازان کرده است و امثال من وقتی نام جانباز می آید می گوییم: «به من چه! مگه من گفتم بره دست و پاشو بده؟» یا وقتی می شنوم از گوشه کنار شهر طعنه های بی رحمانه مردم این شهر کثیف را که می گویند «نشستن تو خونشون و ماشین و پول و خونه و سهمیه دانشگاه و هزار کوفت زهر مار دیگه بهشون دادن و دارن حالشو می برن »

من از این مردم یک سوال دارم و بس!

حاضری چقدر بگیری و در عوض تا آخر عمر روی یک تخت بخوابی و به جز دهان و لبهایت اختیار تمام بدنت را از تو بگیرند؟

حاضری چقدر در عوض این اتفاق بگیری؟!!!

کاش موسی سلامت قسمم نمی داد و اجازه می داد حرفهای دلش را بازگو کنم.

و چه مهربانانه مرا به زور! برای صرف ناهار دعوت کرد. چه صادقانه بود این دعوت

شاید دلنشین ترین غذایی بود که تا به امروز خوردم.



امروز مهمان کسی بودم برای ناهار که مطمئنم اهل زمین نبود

او آسمانی است

زمین برای امثال موسی سلامت ها خیلی کوچک است

آسمان آغوش بگشا و موسی سلامت ها را به دوستانشان برسان

دل نوشته ام را پایان می دهم با آخرین جمله موسی سلامت که بد آتشی به دلم نواخت و مرا با غمهایم تنها گذاشت...

«دعا کن زودتر برم. دیگه خسته شدم... از این تخت خسته شدم. از ویلچرم خسته شدم. حاج همت منتظرمه. دعا کن زودتر برم پیشش. دلم برای محمد ابرهیم تنگ شده... دلم تنگه...»


دوستان عزیزی که دیروز همراه ما بوده اند و در وبلاگهایشان گزارشی کار کرده اند لینکش را برایم ارسال کنند تا در ذیل گزارش آورده شود.

باتشکر

گزارش مشرق نیوز به قلم دوست بزرگوارم میثم رشیدی

گزارش همسنگر عزیز، نور چشم من و شما، فرزند شهید سید عطاءالله میرمحمدی؛ دختران باباعطا

گزارش همسنگر عزیز ریحون نیوز

گزارش همسنگر عزیز تسنیم

گزارش همسنگر عزیز نویسنده محترم وبلاگ گل های زندگی من

|+| نوشته شده توسط آنتی جلبک در شنبه 21 اسفند1389 ساعت 10:13 PM  |

کليه حقوق اين وبلاگ متعلق به "آنتی جلبک" مي باشد